تابوت عشق
داستان کوتاه « بوفالوها » نویسنده: مجید جعفرزاده کسیانی گله ی بوفالوها(گاو میش های وحشی) در زیر حرارت تابش داغ وسوزان آفتاب ظهر تابستانی در حالی که از تشنگی له له می زنند، دور هم جمع شده اندو به آب رودخانه ای که در دور دست ها جاری است،خیره می شوند وهر از گاهی هم از فرط تشنگی به سوی آب هجوم می آورند اما تا چشمشان به کفتارهایی که در دو طرف گذرگاه آبی در کمین بوفالوها دندان تیز کرده وبه انتظار نشسته اند، می افتد،بی اختیار برمی گردند. تشنگی امانشان را بریده است.بعضی ها دراز می کشند بعضی هم دور گله می چرخند وبعد با حسرت به آب زلال رودخانه که از دور می درخشد خیره می شوند. خشکسالی است وخاک دشت داغ وسوزان.همه ی برکه هایکی بعد از دیگری خشکیده اندو این تنها رودخانه نسبتا پر آبی است که از میان انبوهی از درختان ریز ودرشت جاری است.بوفالوها هر باری که به آب زده اند، نظاره گر دریده شدن یکی دو تا از همنوعانشان توسط کفتارها بوده اند.بوفالوها تا آنجایی که به یاد دارند همیشه از کفتارها ترسیده واز برابر شان فرار کرده اند. اندکی می گذرد،خورشید به سمت غرب متمایل شده است،3تا از بچه بوفالوها جلو چشم پدر ومادرانشان تلف می شوند.«چشم آبی» بچه بوفالوی یک ساله ای است که جلو چشمانش،خواهر کوچکش،«شوکا» از تشنگی جان داده است.مادر شوکا به طرف جسد بی جان دخترش می رود.او را می بوید و می لیسد،اشکهایش جاری است نگاهی به«چشم آبی» می اندازد که له له می زند ومی داند که او نیز دیگر تاب وتوانش را از دست خواهد داد وگاه جسد «چشم آبی» را هم جلو چشمانش مجسم می کند وبعد چشمی به طرف انبوه گله می چرخاند.خیل بوفالوهایی که با شاخهایی بلند وهیکلهایی بزرگ ایستاده وبه رودخانه خیره شده اند. «چشم آبی »بی تابی می کند.خودش را به مادرش می چسباند. - مادر من خیلی تشنه ام.من آب می خواهم. مادر نگاهی از سر ترحم به چشم آبی می اندازد.لحظه ای بعد سر برمی گرداند وبه آب رودخانه خیره می شود. به خودش دل وجراتی داده چند گامی به سوی رودخانه برمی دارد.انبوه گله هم به دنبال او روان می شود اما تا چشم اش به کفتارها می افتد، می ایستد.گله به عقب برمی گردد.آفتاب همچنان می تابد.خیلی وقت است که ازابروباران خبری نیست .کم کم غروب نزدیک است وشب هنگام ، کار بوفالوها سخت تر خواهد شد . بچه بوفالویی دیگر تلف میشود اما چشم آبی همچنان زنده است - مادر!اگه نیاین من تنهایی میرم ها ! - نه پسرم!کفتارها می درنت! - آخه مادر!منکه خودم از تشنگی دارم میمیرم ،چه فرقی می کند که به دست کفتارها بمیرم وخورده بشم یا اینکه خودم بمیرم! بذار هر اتفاقی که می خواد بیفته!( ونگاهی به جسد خواهرش، شوکا می اندازد) مادر می بوسد ومی لیسد ونوازش اش می کند - مادر! را ستی کفتار ها قوی هستند یا ما؟ مادر به فکر فرو می رود.تا کنون چنین سئوالی نه به ذهن اش خطور کرده بود ونه از کسی شنیده بود، مانده بود که در جواب چه بگوید ودر حالی که به لکنت افتاده بود،بریده بریده گفت: - م م م ما . - پس چرا از کفتارها می ترسیم ؟ - آ آ آ آخ خ خه - آخه چی مادر؟ - آخه اونا خیلی وحشی اند.اونا درنده اند. - یعنی دندونای اونا از شاخ های بلندما قوی ترودرنده تره؟ مادر بازهم به فکر فرو رفت.به شاخهای بلند ونوک تیز گله بوفالوها که در فضا می چرخیدند،خیره شد که مثل نور خورشید می درخشیدند وبعد دندان های کفتارها را جلو چشمانش مجسم نمود وبرای اولین بار آنها را با هم مقایسه کرد وبه فکر عمیق فرو رفت. - مادر! کفتارها چند تا هستند؟ مادر این سئوال چشم آبی را هرگز نشنید - مادر! پرسیدم کفتارها چند تا هستند؟ - چشم آبی عزیزم! اونا هر بار که به آب می زنیم حدود 20 تا 25 تایی میشن. - مادر! ما چند تا هستیم؟ - مادر باز هم به فکر فرو رفت اما جواب چشم آبی را داد. - 300 تایی میشیم.البته چن تایی از بی آبی وتشنگی که تلف شده اندو مرده اند. - یعنی 300 بوفالوی گنده با شاخهای بلند از 30 کفتار کوچولو می ترسند؟ مادر دیگر نمی دانست چه بگوید واین بار واقعا از سئوال های چشم آبی کلافه ودرمانده شده بود. - آره ! آره! راست میگی! این همه بوفالو با این شاخ های بلند وتیز! ( با خودش گفت) - مادر! مگه خودت تو قصه هات بهم نگفتی که روزی چون آدما ی یه شهر لانه مورچه ها را آتش زده بودند با هم متحد شده و مثل سیل به شهر و آدمای آن شهر حمله کردند و به هر آدمی که می رسیدند ظرف چند ثانیه اونو می خوردند و از آدمی چند مشت استخوان چیزی باقی نمی ماند و حتی آدما با اسلحه و توپ و تانک هم نمی تونستن جلوی یورش مورچه ها بایستن و نهایتن مورچه های متحد همه اهالی و آدمای یک شهر را فراری داده اند. یعنی ما مثل اون مورچه ها هم نیستیم که هر روز زیر پاهای ما له ولورده میشن؟ مادر یکدفعه در میان گله چرخی زد وبه جای اولش برگشت.همه بوفالوها رو به رودخانه ایستاده اند وکفتارها هم در آن سو در دو طرف گذرگاه در کمین . آنها یقین دارند که بالاخره بوفالوها به آب می آیند. گله با سرعت به سوی رودخانه روان می شود. برق شوق در چشم کفتارها می درخشد وطعم لذیذ گوشت بوفالوها را در زبانشان مزه می کنند. گله نزدیک ونزدیکتر می شود.گفتارها برای حمله آماده می شوند.آفتاب غروب کرده واشعه ی سرخ رنگ اش از پشت کوهها در فضا پخش شده است. چند لاشخور در فضا می چرخند وجغدی بر بلندی درختی سترگ نشسته وبه بوفالوها می نگرد.کفتارها به سوی بوفالوها یورش می برند. دها نشان باز و دندانهای خونی شان نمایان است.برخلاف همیشه، بوفالوها این بار فرار نمی کنند بلکه همچنان به سوی کفتارها که از روبرو به آنها حمله ور شده اند؛ هجوم می آورند.کفتارها،یک لحظه مات ومبهوت خشک شان می زند.به خیل بوفالوها که فاصله چندانی با آنها ندارند، خیره می شوند.گرد وخاک از میان سیل بوفالوها در فضا پیچیده است.چند تایی از کفتارها در زیر پاهای بوفالوها لت وپار می شوند وبقیه پا به فرار می گذارند.بوفالوها به آب می رسند ولاشخورها دور لاتشه ی کفتار ها حلقه می زنند.
پیامی از «مش قازانفر»به«اوباما» باعنوان: بارک اله...باراک! جناب باراک حسین اوباما،رئیس جمهور منتصب نه ببخشید منتخب آمریکا،اگر چه میدانم که نمی دانی جنابعالی مهره منتخب سازمان های اطلاعاتی«سیا» و «موساد» بوده ای تا چهره مخدوش ومنفور استکبارجهانی را در عرصه های جهانی ترمیم بکنی واین امر هرگز میسر نمی شد مگر با انتصاب بازهم ببخشید انتخاب آن جناب که یک برده زاده سیاهپوست سیاه چرده روستایی آفریقایی تبار کنیایی الا صل آمریکایی الفرع ایرانی الشرع مسلمان بود.آری حسین آقا اگر نمی دانستی، بدان!«سیا» و«موساد»در کوران تبلیغات به اصطلاح انتخاباتی با ایجاد«سونامی بحران مالی» همانند سایر سونامی های طبیعی که اغلب از آمریکا سرچشمه گرفته وسپس دامن سایر کشورها را هم می گیرند ولی اینبار ساختگی که توراهم سوار بر امواج این سونامی نمود تا در انتخابات به اصطلاح آزاد ودموکراتیک(البته که کاملا غیر آزاد وغیر دموکراتیک بود)بعنوان یک رئیس جمهور«سیاه»روانه«کاخ سفید»بکند تا با گول دادن جهان وجهانیان از استکبار جهانی منفور ومطرود یک چهره محبوب به جهانیان به نمایش بگذارد وتو هم بعنوان یک موج سوار حرفه ای چه خوب بر این موج سونامی بحران مالی جهانی سوار شدی وپیروز میدان در آمدی! ومن بعنوان یک روستاوند این دهکده جهانی وبخاطر اصلیت ایرانی بودن تو ونیز به خاطر این زرنگی ات می گویم:بارک اله... باراک! اما جناب باراک!اینکه« سیا » می تواند با قایم نمودن نام میانی تو« حسین » که یک نام اسلامی است وکتمان نمودن مسلمان بودن تو سر آمریکائیها کلاه گذاشت، سر جهانیان کلاه بگذارد،سخت در اشتباه است،چرا که جهان وجهانیان به تدریج همه چیز را خواهند فهمید.باراک جان! از اینکه دوست ودشمن از اسرائیل گرفته تا طالبان والقاعده و... برایت تبریک گفتند،زیاد مغرور مباش! راستی جناب باراک! رئیس دولت چهل و چهارم آمریکا! ( از اینکه تورا رئیس دولت چهل و چهارم خطاب کردم تعجب نکن این از روی عادت ماست چون ما بعد از انقلاب دولت ها ومجلس هایمان را با اعداد ریاضی نامگذاری کرده ومی کنیم مثلا رئیس جمهور دولت نهم ویا مجلس هشتم) ولی فکر نکنی که تعداد دولتها و مجلس های ما از شماها کمتر است نه جانم اگر ما تعداد دولت و مجلس های مان را از اول مثل شما ردیف می کردیم پشت سر خود مطمئن باش که از 100 تا و حتی 1000 ها هم تجاوز می کرد اما ما همه ی دولت و مجالس طاغوتی را از اول پیروزی انقلاب مان مچاله کر ده و به مچاله دانی تاریخ انداخته ایم. بگذریم، نمی دانم چند سال پیش بود که خواهرتان را در یکی از خیابان های شیراز دیده بودم واز او سراغ تورا گرفتم وگفته بود: داداشم باراک، با مادر بزرگ وپدر خوانده مان در کنیا است وبسختی روزگار را می گذراند. راستش دلم خیلی به حال ات سوخت اما حالا که به عنوان رئیس جمهور به کاخ سفید راه یافته ای خیلی خوشحالم ویک پیشنهاد مهم برایت می کنم وآن اینکه با توجه به اینکه در آمریکا سفید پوستان، سرخپوستان وسیاهپوستان زندگی می کنند، اگر بتوانی« کاخ سفید » را سه رنگ(سرخ- سیاه- سفید )بکنی، کار بزرگی کرده ای، یعنی شاهکار کرده ای! امیدوارم بتوانی این کار را بکنی ولی می دانم که نمی گذارند وامید وارم هرگز فراموش نکنی که همرنگ های تو(سیاهپوستان) حدود 30 سال قبل نه تنها حق انتخاب شدن بعنوان رئیس جمهور را نداشتند بلکه حتی حق انتخاب کردن وبه اصطلاح رای دادن را هم نداشتند یعنی در واقع بعنوان یک شهروند وروستاوند آمریکایی شناخته نمی شدند واینک که « سیا» در بازی شطرنج یک مهره «سیاه» را بعنوان « شاه » برگزیده است تا این اسکتبار جهانی را از ورطه نابودی خلاص کند،سعی کن گول نخوری! چون همه اینها وحتی انتخاب شدن تو،صرفا نمایشی است جهت فریب افکار عمومی جهانیان به منظور عملی ساختن نقشه های شوم شیطانی خویش. راستی جناب با راک ! سعی کن تا می توانی از (اهود باراک) دوری کنی و نیز از (رایس) ! منظورم را که می فهمی ! اگر هم نمی فهمی که می دانم نمی فهمی سعی کن بفهمی! و این را هم بدان که تو واقعن بد شانس ترین رئیس جمهوری آمریکا در طول تاریخ هستی در عین حالیکه خوش شانسترین آنها هم بوده ای . اینو می دانستی؟می دانم که نمی دانستی تقصیر هم نداری چون . . . ! و اما چون 2 روز دیگر روانه کاخ سفید خواهی شد این نامه را برایت نوشته و می فرستم تا قبل از شروع به کاربعد ازمراسم تحریف نه ببخشید ، تحلیف، به دستت برسد و مواظب باش که جواب را فراموش نکنی ! و اگر بخواهی از احوالات اینجانب باخبر بوده باشی سلامتی حاصل و بر قرار است و هیچگونه نگرانی در میان نیست . نگرانی فقط از دوری و مفارقت شما می باشد که آن هم امید وارم با دیدار روی زیبایتان در بغداد و پذیرایی جانانه ای با (کفش) برطرف گردد! کلام آخر اینکه جناب باراک، خیلی مواظب باش ! (مش قازانفر) عید سعید و باستانی نوروز بر همه ی ایرانیان در هر کجای عالم مبارک باد و امیدوارم سال جدید سال خوب و خوشی برای هم میهنان و همه ی مردم جهان با هر دین و مذهب؛ نژاد؛ و ملیتی و به دور هر گونه کینه و نفرت و عداوت سراسر صلح دوستی بوده باشد و امیدوارم همه ی مردم جهان این نکته را مد نظر داشته باشند که به هر دین آیینی هم که بوده باشند بالاخره مخلوقات خدای واحد می باشند. خدایی که همه ی آفریده های خویش را دوست می دارد و عالم هستی و هر آنچه در اوست همچون پرده ی نقاشیست به دست نقاش عاشق ازلی و احیانن هر گونه عداوت و جنگی در هر گوشه ای از این جهان زیبای خداوندی در بگیرد یقینن از روی جهالت و نادانی انسانها و سران دولتهاست و چه زیبا فرموده است مولا علی (ع) :انسانها دشمن چیزها و کسانی هستند که نمی دانند و نمی شناسن و نهایتن امیدوارم این بیت از شاعر پر آوازه ی ایرانی پیوسته آویزه ی گوش جهانیان بوده باشد که به جای تخم کینه و نفرت بذر دوستی و محبت بر دلهایشان بکارند و عشق درو کنند نه جنگ خونریزی به امید آنروز! جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
| Design By : nightSelect.com |

